تبليغاتX
دلنوشته های من























دلنوشته های من

یه حس شیرین دارم که دلم نیومد اینجا ثبت نشه دیشب فهمیدم که نازنینم دندون درآورده ،وای که چقدر خوشحالم نمیدونستم اینقدر حس شیرینیه .سرم خیلی شلوغه .دلم میخواد بیام و بنویسم ولی واقعا فرصت ندارم موقعیت کاریم عوض شده ،محل کارم نه یه جابجایی داشتم و رفتم امور مالی کارش کمتره ولی پر مسئولیت تره .

همسرم درگیر یه جشنواره است .اگه یکی از فیلم هاش پخش بشه و منم فرصت داشته باشم حتما میرم .

تو اولین فرصت بر میگردم .

راستی آهنگ عید مهدی یراحی خیلی قشنگه

هر سال تو این لحظه ها حالم همینه انگار که غرق یه حس اضطرابم

چندساعته دیگه درست یک سال میشه که نمی تونم بخوابم

هر سال تو این لحظه ها حالم همینه انگار سر ریزم از احساس رسیدن


*حس می کنم بد جور نزدیکی به خونه وقتیکه مردم بوی عیدی گوش میدن*

*حرفای خوبم چیدن یک سیب که هیچ من پشت ردت تو دل آتیش می رم*

*حس می کنم آدم به دنیا آمدم تا این سیب و از دست های تو عیدی بگیرم*


*تنها زمان سال که هم خوبه حالت هم با خودت درگیر حس دردی عیده*

*کاری ندارم عید برمی گردی یا نه تو هر زمان سال که برگردی عیده*

*هفت سین امسال و کنار آینه چیدم تا لحظه لحظه جای خالی تو ببینم*

*تقویم امسالم تموم شد بسه برگرد تنها محاله پای این سفره بشینم*

 

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط سارا|

بازیگوش دوستاش و دعوت کرده بود تا در روز خلیج فارس هر وبلاگی به مدت ده روز تغییر نام بده .دیر رسیدم ولی همه روزها روز خلیج فارس .

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/13ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط سارا|

سلام .سال نو همه مبارک .بابت تاخیرم خیلی خیلی معذرت میخوام کلی سرم شلوغه شبا دوونیم میخوابم (که در اصل صبحه) و راس شش و پانزده بیدار میشم .صبحانه میخوریم و آماده میشیم و آنیتا رو میبریم خونه مامانم و مجددا یه مسیر طولانی رو بر میگردیم و میریم اداره .گرچه رفت و برگشتمون خیلی طولانیه و زمان میبره ولی تمام طول روز که تو محیط کارم خیالم از بابت آنیتا راحته و مطمئنم جایی که دوستش دارن و برای تربیت روح و جسمسش وقت میزارن .ظهرم به همین شکل که البته بیشتر روزا ناهار پیش مامان هستیم و عصر بر میگردیم خونه البته خیلی دوست ندارم چون تنبل و راحت طلب میشم .

اما ایام عید که روز عید همه مهمان خونه مادر همسر بودیم و شام خونه مامان خودم و بازار عیدی گرفتن آنیتا داغ بود.روز دوم هم که من و دخترک و آقای همسر رفتیم به سمت اهواز البته با این هدف که بریم بوشهر و از دریای جنوب بی نصیب نمونیم .دو شب اهواز بودیم و سه چهار شب آبادان و آبادان به این نتیجه رسیدیم که بوشهر به عنوان اولین مسافرت برای آنیتا خیلی طولانیه و همون جا موندیم .واقعا شهر خوبی بود و مردم دوست داشتنی داشت .هرچقدر تو مدت بارداری و بعداز اون از بازار و خرید محروم بودم تو بازارهای آبادان تلافی کردم گرچه به خاطر ایام عید قیمت ها خیلی بالا رفته بود ولی بازم بودن جنسایی که خوب بودن و نسبت به مکانهای دیگه قیمت مناسبی داشتن .مرکز خریدهای خیلی خوب داشت و تا دلتون بخواد دست فروشهایی که بساط وسط خیابون گذاشته بودن که به نظر من جنساشون خوب نبود .یه سرم رفتیم تا خرمشهر گرچه فاصله آبادان تا خرمشهر پنج دقیقه است ولی تفاوت از زمین تا آسمونه شهری که احساس میکنی هنوز درگیر جنگه هنوز جای گلوله رویه در و دیواره و به نظر من یه موزه جنگی به حساب میاد کلا یاد فیلمای حاتمی کیا افتادم .ناخودآگاه اشکم دراومد و به روزایی فکر کردم که مرد میخواست که تو این خیابونا قدم بزنه ،خیابونایی که الان ما با خیال راحت توشون میچرخیدیم به صدای ملایم موسیقی گوش میدادیم .خیلی تو خرمشهر دووم نیاوردیم و دل سپردیم به شبهای شاد و پر هیجان آبادان ،شهری که من فکر میکردم با این صدای هلهله و بوق ماشینا شهریه پراز عروسی اما بعدا دیدم خبری از عروس نیست و صدای ماشین مردم عادیه ،شهری که نیروی انتظامی و حتی پلیس راهنماییش خیلی کم بود اما امنیت خوبی داشت حتی تو بازارهای شلوغش .

آنیتا خانوم تو این سفر خیلی خیلی خوب بود و کوچکترین اذیتی نکرد و ما هم جایزه و یادگار اولین سفرش براش کلی خرید کردیم .در کل سفر خوبی بود و اواسط عید برگشتیم .هنوز عید دیدنی هامون تموم نشده و هنوز سرگرمی داریم.

درسته که سرم خیلی شلوغه و تو شبانه روز 4 تا 5 ساعت بیشتر نمیخوابم ولی شادم و پرانرژی ،شادم از این بابت که به محیط کاریم برگشتم و زندگی با همه قشنگیهاش ادامه داره .

سال خوبی داشته باشین.

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/23ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط سارا|

روزهای کاریم شروع شده و من به شدت در حال دویدن صبح زود بیدار میشم و آنیتا رو میبرم پیش مامانم و بر میگردم . سرم خیلی شلوغه و فرصت نوشتنم خیلی کمه ،اما خوشحالم که دوباره تبدیل به یه خانوم فعال شدم .

آنیتا خوبه و روز به روز برای من دوست داشتنی تر میشه .

فعلا وقت برای نوشتن ندارم و پیشاپیش سال نو رو به شما تبریک میگم .امیدوارم یکی از بهترین سالها باشه و پراز موفقیت .

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/28ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط سارا|

با توجه به اینکه داریم به عید نزدیک میشیم عکس هفت سین پارسال و براتون میزارم .آنیتا اون موقع تو دلم بود ولی امسال کنارمونه لحظه ها چقدر سریع میگذرن

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/04ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط سارا|

مجرد که بودم و سرکار نمی رفتم همیشه تا نزدیکی سپیده بیدار بودم سیستم بدنم این شکلی بود.کلا بیدار بودن تو شب برای من یه صفای دیگه داشت .اگه بهار و تابستون بود پنجره اتاقمو باز میکردم یه کتاب شعر یا یه رمان می خوندم و اگه زمستون بود زیر پتو به آهنگ های ابی یا سیاوش قمیشی گوش میدادم. شب بیداری رو دوست دارم و از لحظه لحظش استفاده میکنم .از وقتی که رفتم سرکار و ازدواج کردم این فرصت برای من کمتر شد ،به جز شبای جمعه که بازم عاشقش بودم چون تا هر زمانی دلم می خواست صبح می خوابیدم و برای ناهار یا چترمونو یه جا باز میکردیم یا سر فرصت آشپزی میکردم .

آماااااااااااااااااااااااااااااا حالا همه چی عوض شده ساعات خواب و بیداری من و یه عروسک ناز تعیین میکنه اونم به شکلی که دوست داره ،دکور خونه عوض شده چون هر گوشه یه نشونه ای از ایشون هست ،الان ساعت سه  صبحه و کوچولوی من تازه خوابیده ،میزارمش تو تختش و برمیگردم اول از همه موبایلم بر میدارم و خاموش میکنم که البته بیشتر ضبط صوت آنیتاست که آهنگ خوابش توشه اونم چی دخترم علاقه فراوون به یه آهنگ افغانی داره و فقط با اون میخوابه .بعد بالش و عروسک و جغجغه و تشک تعویضش و بر میدارم ،کنترلهایی که پخش شده وسط خونه رو مرتب میکنم ،تلفن و میزارم سر جاش و میرم تو آشپزخونه از فریزر گوشت میزارم بیرون و لپه خیس میکنم تا تدارک ناهار فردا رو ببینم چون ممکنه دیر بیدار بشم با اینکه سرماخوردم ولی حال خوابیدن ندارم نگاهی به رمان بلندی های بادگیر میندازم که رویه میز ناهار خوریه (یه بار خوندمش ولی خیلی دوستش دارم )تمایلی به خوندن ندارم دوست دارم بیام و بنویسم بیام و مقایسه کنم ایام مجردی رو با الان که متاهل شدم ،واقعا تاهل تعهد میاره و صدالبته که شیرینه .همسر خسته از فعالیت روزانه خوابه و گاها منو صدا میزنه و وقتی مطمئن میشه خوابم نمیاد به رویاهای شیرینش ادامه میده .

راستی اینم عکسای جدید آنیتا بقیه رو میزارم تو وبلاگ خودش.

اینم آنیتا قبل از رفتن به عروسی

نوشته شده در سه شنبه 1390/11/25ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط سارا|

فکر نکنید خیلی تنبلم هااااااااااااااااااااااااا.اومدم و نوشتم کلی هم از حال و هوای این روزام نوشتم ولی در اثر یه اشتباه همش پاک شد و بنده هم که در خدمت این خانوم کوچولو دیگه وقت نکردم بیام و بنویسم .البته ایشون الان همینجا تشریف دارن و با صدا های نامفهوم آواز می خونن گاهی به سمت صفحه کلید حمله می کنه و گاهی زل میزنه به دستای من که مشغول تایپن .صفحه کامپیوتر و زمانی دوست داره که تند و تند تصویرش عوض بشه از آنیتا بگذریم.

اومدم و اینجا از حال و هوام نوشتم که یه مدت ابری بود باید قبول کرد که رسم زندگی همینه مثه دریا میمونه گاهی آروم و آفتابی گاهی خشمگین و طوفانی ،مهم نیست مهم اینه که تونستیم این مرحله رو پشت سر بزاریم و به تجربیاتمون اضافه کنیم .خدا رو شکر بازم به ساحل آرامش رسیدیم .

فعلا که چند روزیه درگیر خرید هستیم چون چندتا عروسی پشت سر هم داریم .دلم برای عروسی تنگ شده ولی نمی دونم با آنیتا چی کار کنم چند شب پیش یکی از دوستام برای زایمانش تو تالار جشن گرفته بود ولی به محض ورود ما به تالار خانوم با دیدن جمعیت و صدای موسیقی کلی گریه کرد اینقدر که از رفتن پشیمون شدیم .مامان اینجا نیست و گرنه میزاشتم پیشه مامانم ،عروس و دامادم اینقدر نزدیکن که نمیشه بیخیال جشنشون بشیم.

تعطیلاتم رو به اتمام و روزای با هم بودن من و دخملی داره تموم میشه ،خیلی ناراحتم اصلا دلم نمی خواد ازش دور بشم ولی چه کنم که فقط زن خونه بودن با روحیاتم سازگار نیست و کلا فعالیت اجتماعی رو دوست دارم .تو خونه موندن من و تبدیل به یه زن غر غرو میکنه که به شدت بدم میاد .

خوبه که تند و تند دستام و می شورم چون آنیتا انگشتای خودش کمه ،دست منم داره با همچین حرصی می خوره که نگو .

تو نوشته قبلیم از اصغر فرهادی گفتم و اینکه چقدر خوشحالم که جایزه برد ولی خیلی ناراحتم که همه چی تو کشور ما سیاسی شده و با این دید دیده میشه .براش آرزوی موفقیت میکنم .

از آنیتا عکس جدید گرفتم به محض اینکه همسر آمادشون کنه براتون میزارم.

من رفتم چون آنیتا دیگه حوصله تایپ نداره.

پ.ن :عروسی که قراره بریم و نمیشه ازش گذشت عروسی خواهرزاده همسره و به هیچ عنوان نمیشه بیخیالش شد .اینم برای اون دوستی که خواسته بود بدونه عروسی متعلق به کیه .

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/17ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط سارا|

از خواب بیدار میشم ساعت 11صبحه .آنیتا همچنان خوابه و خیال بیدار شدن نداره .میرم آشپزخونه تا صبحانه بخورم .آقایهمسر نون تازه خریده و گذاشته تو سفره رفته .فرصت و غنیمت میشمرم و یه صبحانه جانانه میخورم .ناهارم آمادست چون از شب قبل ریختم تو آرام پز ،پس کار خاصی ندارم .میرم سراغ اتو و موهام و اتو میکشم ،از بین لاک ناخنام یه رنگی رو که خیلی دوست دارم انتخاب میکنم و با لذت ناخنام و لاک میزنم ،لباسم و عوض میکنم و با یه آرایش صورتی به صورتم رنگ لعاب میدم .گرچه همیشه سعی میکنم مرتب باشم اما از روزیکه آنیتا اومده بیشتر ئقتم و صرف ایشون میکنم تا راحت باشه ،اما دیروز دلم واقعا برای خودم تنگ شده بود و دختر نازمم وقت زیادی به من داد .در باز شد و همسر خوبم اومد و با لبخند پررنگش کارام و تایید کرد .

ناهارخوردیم بنده فویل گازو عوض کردم و کف آشپزخونه رو بخارشو آنیتا رو آماده کردم و به همراه همسر راهی مهمانی شب یلدا شدیم .شب خوبی بود ،به من که خوش گذشت امیدوارم به همه خوش گذشته باشه .راستی آدرس وبلاگه آنیتا رو میزارم تا اتفاقات و عکساش و اگه مایل بودین از این به بعد اونجا ببینین .هرچی باشه اینجا ماله منه.

http://golnini90.niniweblog.com/وبلاگ آنیتا

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/01ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط سارا|

ا


چند روزه که می خوام بیام و بنویسم ولی فرصتم خیلی کمه .الانم خانوم خوابیده .خدا روشکر برنامه خوابش مرتب شده و کچولوی دوست داشتنی من فقط چندبار طی شب بیدار میشه و شیر میخواره .تو دوماه و نیمی بردمش دکتر و ایشون معتقد بود که وزنش کمه در حالیکه دخترکم وزنش 5کیلو شده بود .به دکتر گفتم: آنیتا موقع تولد فقط دوکیلوو ششصد گرم بوده ولی ایشون قبول نکرد و گفت: باید علاوه بر شیر مادر شیر خشک هم بخوره ،تازه دردسر بنده شروع شد چون آنیتا نه شیشه شیر میگیرفت نه پستونک دهنی ،از اونروز بنده تلاش کردم کلی با قطره چکون شیرخشک دادم تا خانوم دلش به حال من سوخت و رضایت داد که شیرو با شیشه بخوره ،مرتبه اول با دو پیمانه شروع کردم و خانوم عاشق شیر خشک شد وحالا روزی سه پیمانه رو می خوره البته کنارش شیر خودمم میخوره .گاهی با تکون دستاش از خواب بیدار میشه اما بعد دستش و میزاره تو دهنش و میخوابه .این روزا خیلی باهوش تر شده و اکثر اطرافیانشو میشناسه ،از خودش صداهای خاصی تولید میکنه که از نظر من زیباترین موسیقی دنیاست .تازگی جیغ کشیدن و یاد گرفته ولی خیلی توانایی نداره چون بلافاصله شروع میکنه به سرفه زدن .در هر حال به شدت من با این خانوم سرگرم شدم و مایهه لذت و شادابی من و باباش شده ،آقای همسر معتقده که این نیم وجبی مخش و زده و به شدت گرفتارش کرده .

بیست و چهارم آذر تولد بنده بود که گذشت و منم همون شب خواهری رو که عروس شده به همراه خانواده همسرش مهمون کردم و کنارش یه کیک درست کردم .همسر مهربان زحمت افتادن و یه تو گردنی وان یکاد به بنده هدیه دادن البته زنجیرش و موقع تولد آنیتا گرفته بودم ،مامانمم یه تونیک خوشگل برام خرید.از همشون ممنونم ،واقعا توقع کادو نداشتم چون تو مدت بارداری ،زایمان و بچه داری بهترین هدیه رو به من دادن اونم همکاری و مراقبتشون بود .

خیلی دوست دارم برم سفر ولی از سرما می ترسم و اینکه نگرانم آنیتا مریض بشه .

یه نکته ای رو که می خوام بگم اینه که بعضی از دوستان وبلاگ نویس یهو غیبشون میزنه و اصلا به این اهمیت نمیدن که ممکنه بقیه ناراحت و نگرانشون بشن.درسته اینجا دنیای مجازی،درسته همدیگرو نمیبینیم،درسته که چهاردیواری اختیاری ،ولی باور کنید حس خوبی نیست ،مخصوصا ما که مثلا سه یا چهار ساله که با هم در ارتباطیم ،مثل این میمونه تو دنیای واقعی یه دوستی که خیلی دوستش داری و همه روزه باهاش سرو کار داری بدون هیچ دلیلی غیبش بزنه آدم چه حسی پیدا میکنه؟!

خانوم گل من بیدار شده و من باید برم .

آنیتای من در سه ماهگی .اگه اجازه بده عکسای بیشتری براتون میزارم.

نوشته شده در جمعه 1390/09/25ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط سارا|

بودن در كنار تو به اندازه يك دنيا ارزش داره ، خداي بزرگ تموم مهربوني وپاكي دنيا رو در تو خلاصه كرده ،نازنينم كنار تو بودن يعني لحظه لحظه عشق رو تجربه كردن و اين نعمت بزرگيه كه من با همه وجودم قدر دانش هستم ،لذت بوسيدنت بوييدنت ،ديدن لبخندهاي لثه نمات(چون هنوز دندون نداري)اينا لحظه هاييه كه من دارم به تازگي تجربه ميكنم و عجب لحظه هاي شيريني ،مثه حس شيرين بلوغ كه ديگه تكرار شدني نيست با تو تجربه هاي جديد كسب ميكنم با تو من مغرور خاكي شدم و منم منم هام به صفر رسيده و خودم و تمام و كمال با همه وجودم وقف تو كردم نازنينم منيكه از يه لحظه خوابم نميگذشتم الان با تو بيخوابي هاي شبانه رو تجربه ميكنم ،گرچه گاها كم ميارم و خسته ميشم ،گاهي عصبي و ناراحت ميشم ولي وقتي با اون دوتا ستاره تو صورتت تو تاريكي شب به چشام خيره ميشي حاضرم برات بميرم .

دختر نازم داره روزبه روز رشد ميكنه و من از داشتنش به خودم ميبالم از اينكه منم دارم به تكامل ميرسم و حس شيرين مادر شدن و تجربه ميكنم ،حسي كه تا امروز انگار خواب بوده و حالا بيدار شده حالا صداي خنده و گريه بچه هاي ديگه رو بهتر ميشنوم ،شايد تا حالا خيلي به بچه ها توجه نداشتم و برام موجودات عادي بودن اما از روزيكه آنيتا به دنيا اومده حسم نسبت به بچه ها عوض شده و كلا دل نازكتر شدم اينه كه ميگم انگار بعضي حسام خواب بودن و امروز بيدار شدن .

گل دخترم الان بعداز اينكه شير خورد خوابيد و من فرصتي پيدا كردم تا به اينجا سري بزنم .

چهارشنبه گذشته مراسم عروسي خواهرم بود و من به خاطر آنيتا ديرتر از بقيه به مجلس رسيدم گرچه همه حالم و درك ميكردن ولي من اين روزا اولويت اول و به دخترم ميدم تا راحت باشه با اينكه اونروز من و خيلي عصبي كرد و از شب قبل بيقرار بود ، علتش دل دردايي بود كه داشت و با خوردن قطره آروم شد گرچه طعم قطره و دوست نداره و براي هر قطرش كلي گريه ميكنه ،كلا بعضي چيزا رو دوست نداره با وجود هواي سرد اصلا پوشيدن كلاه و دوست نداره و من مجبورم هواي خونه رو گرم نگه دارم تا رو سرش كلاه يا روسري نپوشم ،پمپرزم دوست نداره و زمان مامي كردن كلي گريه ميكنه .

اينجا از همسر مهربونم تشكر ميكنم كه تو نه ماه بارداري كنارم بود و از من و دخترم مراقبت كرد و وسايل آسايشمون و بوجود آورد اين آسايش تنها مادي نبود بلكه آرامشي بود كه كنارش داشتم و سلامتم و مديون مراقبتهاش هستم .ممنون كه با تمام مشغله هات بازم كنارمني و با اينكه صبح زود از خونه ميري و شب برميگردي و لي تو بيخوابي هاي شبانه كمكم ميكني و پا به پاي من مياي .

سعي ميكنم عكساي جديد آنيتا رو زودتر براتون بزارم.

دوستون دارم و ممنون از همه كامنتهاي گرم و پر محبتتون

نوشته شده در یکشنبه 1390/08/15ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط سارا|


آخرين مطالب
» نازنین گلم
» خلیج فارس
» سال نو
» پایان سال
» هفت سین گذشته
» من و شب
» شگفتا از این روزها
» یلدای ما
» آنیتای من
» لذت هم آغوشي

Design By : Pichak